X
تبلیغات
حوالي يك عاشقانه آرام از یاسی سپید - داستان

تو بر می‌گردی

تو حتمن بر می‌گردی!

حتا اگر تمام دروازهایِ جهان بسته شوند وُ

تمامِ پنجره ها هم

کُور

حتا اگر تمامِ ریل ها خارج شوند وُ تمامِ کشتی‌ها

گرفتارِ دریایِ،

شور

حتا اگر تمامِ آسمان را کنده باشند وُ تمامِ پروازها را هم

کشته، تو

می‌آیی

که می دانی، حتمن

راهی هست که

خیال تو هرشب

 

خانه است!

 

افشین صالحی

...

از کتابِ" کاش خوابت؛ کمی مرا می‌دید! "

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 و ساعت 5:4 |

نه!

این نیست.

 

بیاید؛

تو می‌آیی

غصه می‌رود

وَ حال درخت خوب می‌شود

 

باران به نهر می‌ریزد

پرنده پشتِ پنجره می‌آید

عروسک‌اَت می‌خندد

وَ روز

روز می‌شود.

 

نه!

این بهار نیست

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 و ساعت 7:19 |

سالِ تازه مبارک

سلام.



سلام علاقه‌یِ خوبم

علاقه جانِ من

خوبی!

حال می‌کنی در این بهارِ بی‌هم

در این اوضایِ بلبشویِ دوزار

در این دلتنگی‌هایِ مُدام

هِی گفتن‌هایِ همیشه

حال می‌کنی در این روزهایِ بی‌همِ بیهوده!

:p

شوخی کردم

نرنج علاقه‌یِ عزیزم

ما که بی‌همی نداریم

ما که لحظه‌هایِ بی‌خیال نداریم

ما پُریم از  خواب‌هایِ ناز بر شانه‌هایِ  دلخوری‌هایِ هم

ما که پریم از گفتگوهایِ همه‌چی

از عصر‌هایِ چای وُ

داد وُ فریاد

 

نگران ِ گوش‌هایِ همسایه نباش!

بگذار آن‌ها هم دلخورهاشان را هوار کشند

شاید روزی به خیالِ  شادی‌ برسند

 

راستی؛

سالِ تازه مبارک

سلام

می‌دانی هنوز دوستت دارم!

J

بخند!

منم خنده‌ام گرفت

بیا باهم بخندیدم

این روزها خنده سخت است

که سخت نباشد علامت تمسخر  است!

بیا علاقه‌یِ خوب

بیا به‌هم بخندیم

من به تو،

تو به من

بگذار دنیا به تمسخر ماهم شده بخندند

آن‌قدر که پوزخندِ‌شان خنده شود وُ قهقه‌هاشان

گریه‌هایِ بغض‌هایِ چندساله‌شان

بیا علاقه‌یِ خوب

بهار شده است

 

بیا در آغوشِ هم

کمی گریه کنیم

تا بخندیدم.

 

راستی

سالِ تازه مبارک

سلام.

 

می بوسمت

 

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در جمعه نهم فروردین 1392 و ساعت 0:38 |

سلام

علاقه‌یِ خوب

علاقه جانِ من

هوایِ ته سالَ‌ت کجاست؟

خوبی؟

دلت به زمستانِ بی‌برف گرفته نباشد!

می‌دانم هنوز چشم به راه آدم برفیَ‌ت هستی

که شالِ دوخته‌یِ دستانِ نازت را برگردنش نهی وُ

بر شانه‌اش بِگریی

می دانم داغی وُ شانه ایِ سردِ آدمی برفی

خُنکت می‌کند

می‌دانم داغی!

از دورهایِ زیاد داغی

از دلتنگی‌هایِ خیلی، داغی

از روزهایِ خسته

از خسته‌هایِ مزخرف

از مزخرفاتِ کیلویی کُلی عمر،

داغی!

می‌دانم

که دور رفته‌ای وُ دوری را

درد داری

داغِ چرا رفتن شده‌ای

داغِ چرا دوستت دارم هنوز

چرا دلخور نمی‌شوم هنوز

می‌دانم که خسته‌یِ روزِ آخر سال شده‌ای!

 

سال که تمام می‌شود،

تنهایی تازه می‌شود وُ

دلتنگی، درد

جان پیر می‌شود وُ

غم تازه

عمر می‌رود وُ

دل می‌رود

عمر به مرگ وُ

دل به تو

مثلِ همیشه

مثلِ همان روزهایِ خواب، همین روزهایِ خیال

مثلِ همین لحظه، که دلم برایِ تو تنگ شده وُ

خانه، تنگ‌تر

که جانِ به درد نزدیک‌تر شده وُ

دل به تو، عاشق‌تر

 

می‌دانم!

 

می‌دانم دوری سالِ تازه را درد دارد

وَ آغازِ روزهایِ نو

باورِ  یک سال دیگر بی‌هم بودن است

می‌دانم!

اما عزیز قشنگ

علاقه‌یِ خوبم

بهار است!

 

دارد بهار می‌آید

گل‌ها چشم به راه تواند وُ

ماه به چشمِ ماهِ تو

روز به شوقِ دیدنِ تو شوق می‌کند وُ آفتابش را

می‌تابد

نارنج به عطر تو می‌شکفد وُ

شب به شب‌بوها

بوسه می‌دهد

 

تو را به جانِ تو امشب بخند!

سری به باغ بزن وُ سری به خواب

کمی به خانه بیا

کمی کنارِ خودت بنشین وُ عروسک ِ روزهایِ کودکیت را ببوس

آخر عید شده است

عیدی می‌خواهد

دلش برایِ تو گرفته

بغلش کُن

ببوسش

خیلی ببوس، خیلی بغل کن

آن‌قدر که یادت بیاد

طعمِ لبِ عروسکی که دوست می‌داشتی

به باغ برو وُ نارنج را بو کن

به کوچه برو توپ را شوت کن

سنگی به پنجره همسایه بزن وُ بگو که کارِ من بود

زنگِ خانه را بزن وُ

بزن وُ

.

.

.

فرار نکن!

بهار دوستت دارد

دارد برایِ تو هفت سین می‌چیند

هفت شرابِ هفت ساله

هفت سنگِ بازی‌یِ هفت سنگ

هفت روزِ هفته‌ای ناز

هفت بار دوستت دارم‌هایِ

هرسال

دارد برایِ تو  لباس می‌خرد،

خره!

برایِ خوابت شب‌بو

برایِ روزانت نور

وَ برایِ خانه یاس

 

دارد به شوقِ تو می‌خندد می‌رقصد وَ عطرِ ت را به شهرِ زمخت می‌پاشد

بیا!

بهار سفر نیست

سفره است

با سی وُ اندی حرف همه چی دارد

جز تو

 

بهار یعنی،

تو

 

بیا!

دلت  برایِ بهار بسوزد

گناه دارد

 

افشین صالحی

...

انتهایِ سالِ انگار 91

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در چهارشنبه سی ام اسفند 1391 و ساعت 1:10 |

چه‌قدر تو به من می‌آیی

چه‌خوب من، بزرگ شده‌ام!

 

چه‌قدر تو را داشتن شیرین است

چه‌قدر شیرینی به چشم‌هایِ تو می‌خورد

شیرینی‌ای بیشتر از چای شیرین

حتا بیشتر از چای با قندهایِ یواشکی

‌کودکی‌هایِ خیلی

چه‌قدر تو به من می‌آیی

چه‌خوب من، بزرگ شده‌ام !

 

دارم کنارِ تو راه می روم،

دستت چه ناز، ظریف است

انگار می خواهد بوس کند،

بغل کند

آن‌قدر که آدم خجالتش بریزد وُ

شرمَ‌ش آب شود

صدایَ‌ش باز شود وُ

فریادش شروع به گفتنِ نامت کند!

به گفتنِ نامِ تو

قبلِ هر، دوسِ‌ت دارم

به گفتنِ نامِ تو

بعدِ هر دوستت دارم خیلی

چه‌قدر تو به من می‌آیی

چه خوب من، بزرگ شده‌ام!

 

چه کِیفِ خوبی دارد

کنارِ تو پاییز را ریختن

کنارِ تو برگ را نوشتن

کنارِ تو خوب بودن،

خوبی کردن

چه‌کیفِ خوبی دارد

کنارِ تو برف را، آدم برفی را

وَ بهار وُ هرچه خوب را،

دوست داشتن !


چه خوب بزرگ شده‌ایم

چه‌قدر به‌هم، می‌آییم!


دارم کنارِ تو خودم را خواب می‌بینم

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 و ساعت 17:46 |

دارم هِی نیامَدنت را خواب می‌کنم وُ

آمدنت را

خواب می‌بینم

داشتنت را بغل می‌کنم وُ

بوسیدنت را خیال می‌بینم

دارم  هِی با تو حرف می‌زنم

هِی با تو حرف زدن را،

گوش می‌کنم

هر روز  کنارِ تو راه می‌وم، قدم می‌زنم

خسته می‌شوم

کنارِ تو دراز می‌کشم می‌خوابم!

 

سلام خوبِ قشنگم

پاهایت درد نگیرد از سنگینی‌یِ سرم

آخر، سرم پُر از سنگین است

 

از دِق‌هایِ انتظار

از نیامدن‌ هایِ، هِی تو

از کجا رفته‌ای،

راهِ کدام جاده را گرفته‌ای

سنگین است ،


بگذار سرم را از پایِ تو بردارم!

تمامِ دردهایی که کشیدی را دارد

تمامِ دلتنگی‌هایی که داشتی را

تمامِ اجبارِ رفتن وُ

بیهوده،

رفتن را

سرم به اندازه‌یِ خیلی سنگین است

به‌قدرِ زیاد

می‌ترسم پایت درد بگیرد وُ

نتوانی برگردی

بیایی

وَ در آغوشَ‌م خواب روی!

 

بگذار سرم را از پایِ خیال تو بردارم

سنگین است

خوابت درد می گیرد

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در شنبه نوزدهم اسفند 1391 و ساعت 1:17 |

سلام علاقه‌یِ خوبم

علاقه جانِ من

می‌دانی!

دوستت دارم.

به هزار هزار وُ

هزاران هزار دلیل

دوستت دارم چون دوست داشتنَ‌ت حال می‌دهد

خوب است، کیف می‌دهد

چون موهایَ‌ت ناز بر شانه‌ات می‌افتد

می‌رقصد!

در باد وِل می‌شود وُ

می‌رقصم!

چون خنده‌هایِ تو جان است


تو می‌خندی،

من تازه می‌شوم، روز نو می‌شود وُ

جهان تازه آغاز می‌شود

دوستت دارم، چون دوست داشتنَ‌ت مرا بزرگ می‌کند

بزرگ می‌شوم بزرگ دیده می‌شوم

 دردهام خوب می‌‌شود وُ

دلتنگی‌هام،

 انتظار

انتظارِ این‌که دوباره بیایی

دوباره بگویی سلام

دوباره دوستت دارم مُدام

سلام،

می‌آیی برویم بهار بیاوریم، آخر امسال دیر کرده است

می‌ترسم!

با این زمستانِ بی برف وُ هوایِ دم کرده‌‌یِ محبوس

می‌ترسم راه را خطا روَد وُ

به خانه‌یِ ما نیاید

 

چه‌قدر تو مهربانی!

چه‌ خوب است که این‌همه دوستت دارم.

 

می‌خواهم عاشقت شوم

یعنی هستم

( خجالت )

گفتم بگویم ناراحت شوی وُ

دوست داشتنم کوفت شود

اصلن ول کن!

می‌دانی،

تو رادوستت دارم؛

چون خوشم می‌آید،

دوستت داشته باشم.

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 و ساعت 0:42 |

کاش خوابَت؛

کمی مرا می‌دید!

مجموعه یه‌خورده شعر از من، با نشرِ مهر نوروز 

به همه‎یِ خوبی‌هاتان


شماره تماس جهت سفارش پستی کتاب:


09338171701


+ نوشته شده توسط افشین صالحی در شنبه دوازدهم اسفند 1391 و ساعت 21:42 |

موهایت را که می‌بندی

باد دلش می‌گیرد

چشمهایت را نمی‌بندی،

خواب

 

وقتی می‌ایستی، زمین نمی‌چرخد

جهان بن‌بست می‌شود

وَ هیچ کس به کارش نمی‌رسد

راه رفتنَ‌ت،

بیراهه را راه می‌کند وُ

قدم زدنَ‌ت، پاییز را

ناز

 

صدایت ساز را می‌رقصاند وُ

نگاه به لبانت،

بوسه را، مقدس می‌کند.

 

نگاهِ لبانت،

مرگ را زنده‌گی می‌دهد

تاریکی را خاموش می‌کند

وَ ظلمت را،

به نور تسلیم می‌کند

تفنگ را خاموش وُ جنگ را تمام وُ لوله هایِ توپ را

گلدانِ یاس می‌کند

 

کاش لبَت؛

لبِ خوابِ من بود!

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در شنبه دوازدهم اسفند 1391 و ساعت 21:33 |

تمامِ خیابان را گرفته بودی

تمامِ کوچه هایش را

دست که بر جوی می‌زدی

تو می‌نشستی

نگاه به دور که می‌کردی

تو آمده بودی

چشم به باغ می‌دوختی

تو روییده بودی


تمامِ هوا را گرفته بودی

تمامِ نفس را

تو طعمِ تمامِ میوه ها شده بودی

مزه یِ تمامِ خوبی‌ها

دلیلِ تمامِ آمدها

شدها

بی‌خود نبود که این همه این‌جا

زنده بود

تو رَد شده بودی!


افشین صالحی
...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در سه شنبه هشتم اسفند 1391 و ساعت 0:14 |

سلام علاقه خوبم

علاقه جانِ من

خوبی!

 

مرا ببخش علاقه‌یِ خوبم

راستش از نوشتنِ برایت شرم دارم

خجالت می‌کشم

L

امروز با کسی غیرِ تو خوابیدَم

به جانِ تو عینِ تو بود

سلام نداده غُر زد، دعوا کرد

گفت کجا بودی عوضی دیرکردی بِجنب!

دارد هوایِ لذت تاریک می‌شود

 

دروغ نگویم؛

ترسیدم!

گفتم وای قرار را نرسیدم،

خواب ماندم

تو را ندیده راه افتادم

جایت خالی

چه جاهایِ خوبی رفتیم

چه حالی کردیم

( حسودی نکن، می‌دانم گفتنِ این‌ها بد است اما، گفتم بگویم که دروغی نگفته باشم، 

که فکر نکنی یواشکی‌هایی دارم وُ

به تو یواش می‌گویم که نشنوی یا این‌که فکر کنی نمی‌گویم، تحمل کن علاقه‌یِ خوبم،

به‌جانِ همین راز که گفتنِ راست بهتر از بغضِ نگفتن وُ تاب آوردنِ دردِ دروغ است  )

گفتم که،

خیلی شبیه تو بود

نرمیِ دست‌هایش، آرامی‌یِ گام‌ها وُ

شکلِ قدم‌هایش

حتا صدایش هم به نازی‌یِ نازنین صدایِ تو بود

وقتی که از من خوشت می‌آمد وُ

ممنون می‌گفتی!

حتا مثلِ وقتی که عصبی می‎شدی وُ

غُر می‌زدی!

البته بیشتر به وقت‌هایِ دوست داشتنِ‌ت می‌خورد

وَ لذتِ هَم‌عاشقی وُ هَم‌بستری درخوابی که

پُر از توست

 

باور کن

فقط،  تقصیر من نبود

بی‌شرف خوب شکلِ تو بود!

 

تازه خیلی مراقب هم بودم

خیلی هم حواسم جمع بود ورنه برایم برنامه‌ها داشت

می‌خواست یه‌کارهایی دستم بدهد وُ تو را پیش من خراب کند

دستش وقتی رو شد که دیدم هی دارد از خودش بد می‌گوید!

خودِ خودَش که نه

خودی که جایِ تو آمده بود وُ مرا فریفته بود

( البته خودم هم کرم داشتم، خو دلم تنگِ تو بود وُ

 خوب مثلِ تو لج می‌کرد،بهونه می‌گرفت

 هزاربار گفتم نکن!

گفتم  این بهانه‌ها کار دستِ هر دو می‌دهد!

وَ باز لج کردی وُ 

بیشترش کردی، خُب همین می‌شود

که یکی می‌آید یه‌خورده بهانه می‌گیرد، یه ذره زیبایی دارد

وَ خیلی تنهایی دارم

وَ یه ذره هم شیطتنت می‌کنم،

که کفرِ تو را دربیاورم

J

مثلِ خودت که لجِ مرا در می‌آوری وُ بعد

می‌خندی )

 

دیدم هی دارد خودش را خراب می‌کند

وَ از تو بعید بود این کارها

تو که از خودت بد نمی‌گویی

دلت بگیرد به من بد وُ بیراه می‌گویی

خوشانت هم باشد باز هم...

J

شوخی کردم علاقه‌یِ عزیزم!

 

دیدم دارد از تو بد می‌گوید

دارد پایش را از خیال درازتر می‌کند

دیدم عجول است  وُ

برایِ بوسه کم وقت می‌گذرد


آفر ین!

خیالِ تو خیلی شکلِ تو بود، اما

برایِ فریبِ دلم

کم بود

خودت بیا

علاقه‌یِ خوبم!

 

سلام.

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در جمعه چهارم اسفند 1391 و ساعت 1:33 |

وَ فکر کن اگر تو را دوست نداشتم؛

چه‌ها که داشتم!

خودم را داشتم که  قدم می‌زدم،

کیف می‌کردم

می‌رفتم ورق بازی می‌کردم

حاکم می‌شدم

وَ دل را،

حکم می‌کردم!

 

وَ فکر کن اگر تو را دوست نداشتم،

شب‌ها زود می‌خوابیدم

وَ خوابت را زود می‌دیدم

وَ کَله سحر بیدار میشدم

وَ از پنجره،

عبورِ تو را می‌دیدم

 

وَ دیدَنِ تو را زنده‌گی داشتم!

 

وَ فکر کن اگر تو را دوست نداشتم؛

چه‌ها که داشتم!

تو را داشتم که کنارم بودی

زیبا می‌شدی، لوس می‌شدی

دیده می‌شدم!

هر روز به‌من می‌رسیدی وُ

گُلِ من، می‌شدی

 

وَ فکر کن،

اگر تو را دوست نداشتم

این فکرها را هم نداشتم

 

ممنون،

که دوستت داشتم!

 

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در سه شنبه یکم اسفند 1391 و ساعت 1:46 |

می‌رود!


آدم که نیست خسته شود، بتمرگد

بشیند برایِ خودش چای بریزد

سیگار بکشد

می‌رود!

 

گاهی به دور می‌رود گاهی به درد

گاهی به شادی کنارِ تو چنباتمه می‌زند، گاهی به دلخوری

برایِ تو ساز را،

 ناکوک می‌زند

می‌رود!

 

حالش که جا باشد حالِ تو را جا می‌آورد

برایِ تو شال می‌خرد

شعر می‌بافد

برایِ تو از هوایِ خوشِ رنگ می‌گوید.

تو را به نام  صدا می‌زند

کیف می‌کند

می‌رود!

 

فکر،

هرجایِ تو دلش خواست می‌رود

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 و ساعت 22:55 |

سلام

من،

عاشقِ تو‌ام

عاشقِ تو،

علاقه‌یِ خوبم!

 

این عاشقانه مبارکت باشه

این روز به شادی، به خیر وُ خوشی

به دور از دردِ دوری وُ

زخمِ دورویی باشه

برایِ تو این روز آسمان را آرزو دارم

به هر هوایی که دوست داری

زمین را

به هر رویِشی که آرزو داری


وَ برایِ خودم،

تو را آرزو می‌کنم!

 

می‌دانم

حتمن می‌گویی عاشقانه که روز سرش نمی‌شود

سال نمی‌فهمد

تو که خوب می‌دانی

هر روز در همین سطرها

در همه‌یِ خواب‌ها

وَ درخیالِ من جاری هستی

درسطرهایی که برایِ تو نامه می‌نویسم

شعر می‌خوانم

درخواب‌هایی که کنارِ تو می‌خوابم

کنارِ من بیدار می‌‌شوی

وَ درخیالی که

زنده‌ام

زنده‌گی می‌کنم

وَ من ..

شاید که در سفرهایِ تو باشم!

بیخیال

نگران نباش

گفتم این روز بهانه‌ای باشد

برایِ دوباره سلام

دوباره دوستت دارم مدام

که شاد باشی

که نگرانِ من نباشی

گفتم،

کسی پرسید بگویی که گفت

که نوشت

که گفت وُ نوشت وُ خواند:

 

سلام!

علاقه‌یِ خوبم

علاقه جانِ من، می‌دانی

من،

عاشقِ تو‌ هستم.

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 و ساعت 23:3 |

سلام علاقه‌یِ خوبم

علاقه جانِ من

خوبی؟!

 

شنیده‌ام درگیرِ بیهوده‌هایِ الکی شده‌ای

درگیرِ زشتی‌هایِ بد

شنیده‌ام برایِ رفتن،

دنبالِ بهانه می‌گیردی!

دنبالِ توضیع دادن‌هایِ هِی

توجیه کردن‌هایِ های

شنیده‌ام دنبالِ های وُ هوی‌هایِ

هِی‌‌ای

شنیده‌ام که خسته‌ای

که حالت خوب نیست

می‌گویند پایت به رفتن رضا نمی‌دهد وُ

دلت به ماندن راضی نیست

شنیده‌ام که نگرانِ حرف‌هایِ منی!

 

نگرانم!

قشنگِ خوبَ‌م

من نگرانِ تو‌ام، می‌ترسم

می‌ترسم آن‌قدر خودت را درگیر این حرف‌هایِ این وُ آن کُنی که یادت رود

برایِ چه می‌روی

می‌ترسم فراموش کنی کجا می‌خواستی بروی

می‌ترسم آن‌قدر خودت را درگیر حرف‌ها کنی که اصلن یادت برود،

داشتی می‌رفتی!

شنیده‌ام هنوز درهمان کوچه

بر همان قرارِ می‌‌خواهم بروم ایستاده‌ای

شنیده‌ام هنوز بهانه‌یِ رفتن می‌خواهی وُ

دلخور شدن از من

برو علاقه‌یِ عزیزَم

برو!

من خود به‌جایِ تو، از خودم بد می‌گویم

خود بهتر از تو به خودم بد می‌کنم

باور کن کاری می‌کنم که همه بگویند حق باتو بود

به‌جانِ چای

هیچ‌کس بهتر از خودِ آدم نمی‌تواند خودش را خراب کند

هرچی باشد خودش را بهتر از هرکس وُ هرچیزی می‌شناسد

می‌داند دست رویِ کجایِ خود بگذارد

که دادِ همه دربیایَد

 

برو!

مِن مِن کردن‌ها،

تو را تا سرِ کوچه هم نمی‌برد

تردیدِ رفتن وُ

ترسِ فردا را دوربریز

ورنه،

تا چشم به‌هم زدی می‌بینی

تمامِ عمر را به فکرِ توجیه بودی

درگیرِ توضیع

می‌بینی به حرف‌هایِ این وُ آن عادت کرده‌ای

می‌بینی که خسته شده‌ای وُ

دیگر توانِ رفتن نداری

می‌بینی به بیهوده ماندن عادت کرده‌ای وُ

بیهوده‌ای!

حالا دیگر برو

دست دست نکن

به جایِ دست،

پاهایت را روبه راه کن

روبه راهی که می‌آیی

دیر که شود

آمدن سخت می‌شود

 

برو!

دیرتر که بروی

دیرترهم می‌آیی

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 و ساعت 18:41 |

 اول سراغِ چشم هایَ‌ت رفتم
چشم هایِ تو
گفتم مبادا بسوزد 
وَ ناز خوابِ تو کابوس شود

بعد سراغِ موهایَ‌ت رفتم
موهایِ تو ناز بود وُ باز بود
آن‌قدر که گفتم
مبادا که سفت بگیرد این دستهایِ چِغِرَم
بعد تو دردت بیاید وُ

خواب از سرت بپرد!

... 
بعد 
سراغِ لب‌هایَ‌ت
لب هایِ تو داغ بود
خیلی داغ
آن‌قدر که نمی شد نبویید
نبوسید
گفتم مبادا که سردیِ تنَ‌م
لبانِ گرمِ تو را یخ کند
مبادا که بوسه ام
لبِ لطیفِ تو را زخم کند
مبادا که وقتِ بوسه خیالِ خوشِ تو را
خَش کند
مبادا مبادا که...
اصلن خودَت بگو

می خواهی کجایِ خیالِ تو بمیرم
نازگلَ‌م؟!

افشین صالحی
...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 و ساعت 1:5 |

نیایی؛

پرده کنار نمی‌رود

پنجره باز نمی‌شود

وَ هوا

اتاق را تَر وُ تازه نمی‌کند

 

نیایی،

باد به باغ نمی‌خورد

باغ به درخت جا نمی‌دهد

وَ درخت به بار نمی‌نشیند وُ باد

بد می‌وَزَد

 

باد بد می‌وَزَد وُ

زرد نمی‌رود وُ

حیاط،

حیاتَ‌ش می‌میرد

 

نیایی،

اگر نیایی

اگر که تو نیایی

حتا اگر که بخواهی وُ نتوانی که بیایی

خانه حال نمی‌کند.

 

نــه!

تو حتمن می آیی

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در جمعه بیستم بهمن 1391 و ساعت 3:4 |

سلام علاقه‌یِ خوبم

علاقه جانِ من

می‌دانی!

باید برای ِ تو اعتراف کنم

):


من غیرِ تو را هم دوست دارم!


هِی گفتم بگویَ‌م، نگویَ‌م

نگویَ‌م که بعد خودت بفهمی وُ بگویی

چه دروغی چه دروغ گویی

چه آدم عوضی‌ای

چه عاشقِ بدی!

بگویی که ناعاشقی

که عاشقی نمی‌دانی

 

گفتم بگویَ‌م مبادا که قهر کنی

که بِروَی

که بگویی خاک بَر سرِ هرزَت وُ

بِرَوی

برایِ همیشه بِرَوی

وَ من،

دِق کنم

 

اما!

باید بگویَ‌م.

 

سلام

سلام علاقه‌یِ خوبم

علاقه جانِ من

من غیرِ تو را هم دوست دارم!

همین الان هم دارم

خیلی هم دوست دارم!

 

من پنجره را دوست دارم

که تو را به من نشان داد

باد را

که عطرِ تو را برایِ من آورد

خواب را

که تو را در آن دیدم

من،

نهر را دوست دارم

که دست‌هایِ تو را می‌شست 

من،

غیرِ تو

دریا را دوست دارم

دریا را دوست دارم که تنَ‌ت را شنا کرده بود

جاده را

که پاه‌هایِ تو بر آن خورده بود

 

من عشق را دوست دارم

که  عاشقِ تو شُدم!

 

***

راستش چیزهایِ دیگری هم هست

مثلِ چایی که برایِ تو هم می‌ریزم

مثلِ قدم زدن

نه نه،قدم حالا نه!

اول مثلِ خیال

خیالِ خوب تو

خیالِ خوبی که هر شب مرا خواب می‌کند

تو را می‌آورد

تو را برایِ قدم زدن می‌آورد

بعد مثلِ قدم

که با خیالِ تو همراهَ‌م می‌آید

حتا این دَرِ لعنتی را دوست دارم

که خوابِ غیرِ تو را راه نمی‌دهد

هِی گفتم بگویَ‌م، نگویَ‌م

آخی!

راحت شدم،

گفتم.

 

حالا تو هَم یک‌جوری مرا ببخش

مرا ببخش وُ این دوست‌هایِ خوب را دوست داشته باش

که دوستت دارند

من هم دوستت دارم

من،

تو را دوست دارم.

سلام

علاقه‌یِ خوبم.

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 و ساعت 21:59 |

سلام

بیا برویم طرفِ کوه

لایِ بوته‌هایِ چای

این پایین همه‌چی زمُخت شده است

همه‌چی سخت وُ سِفت

برویم لایِ بوته‌های چای

لابه‌لایِ درختان، بوُر

فوق‌اش چندساقه پاهایمان را خراش دهد

 

 - -وای!

-  -چی‌شد؟

-همش تقصیر تو بود، پام تیغ رفت

-  -آخی

همین جا بشین بذار بردارم

لعنت به این تیغ‌هایِ لعنتی!

( وای دمشان گرم

پاهایت دردستهایِ من است، نه این‌که شاد باشم وَ درد کشیدنت

خوشم بیاید، نه!

این تیغِ کوچک انگار با من دوست است

ای‌جان

دست‌هایَ‌م دارد تو را لمس می‌کند !

)

-  - چی‌کار می‌کنی پس؟ مُردم از درد

-  - الان، الان

-        ( لعنت به من دارد درد می‌کشد علاقه ام وُ من ... من .. !)

-        کو؟!

این‌جا که چیزی نیست

چی‌می‌گی

الکی آخ آخ می‌کنی

 

 

وای؛

تو قهر کردی

 

خاک بر سرم که دیر فهمیدم!

 

تو تیغ نداشتی

تو دوستَ‌‌م داشتی

 

 

افشین صالحی

...

 

 

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در جمعه سیزدهم بهمن 1391 و ساعت 2:21 |
چه‌وقت می‌خواهی؛

برایِ دوست داشتن

بهانه نیاری

برایِ باهم بودن

قضا وُ قدر نگویی،

خدا خواست را برزبان نیاری؟!

 

چه‌وقت می‌خواهی؛

بگویی که می‌خواهی،

دوست داشته شَوی

می‌خواهی تمامِ کسی شَوی

معشوق شوی عاشق داشته باشی

برای خودت گُلی باشی

گُلی داشته‌باشی

شب‌ها به‌خوابی باشی

یا برایِ خودت خواب داشته‌باشی

چه‌وقت؟!

 

چه‌وقت می‌خواهی؛

بگویی که‌ دوست داری

که دوست داشتن می‌دانی که عاشقی بلدی


چه‌وقت می‌خواهی بگویی که دوستم داری!


بگویی که دوستم داری وُ خجالت نکشی

بگویی که دوستم داری وُ فکر نکنی که پُررو می‌شوم

بگویی وُ نترسی که بگویَ‌م چه رویی

چه ‌پُررویی!

 

چه‌وقت می‌خواهی؛

کِی ؟!

که بشنوی سلام

دوستت دارم مُدام

من،

دوستت دارم

 

افشین صالحی

...

+ نوشته شده توسط افشین صالحی در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 و ساعت 17:56 |